![]() |
![]() |
|
| مرا به یاد داری!؟ منم آن یار قدیمی! آن دوست صمیمی!! |
|
سلام ای دوست مرا می شناسی!؟ منم! آن یار قدیمی!! آن دوست صمیمی!!! چند هزار سال پیش از آنکه جسممان خلق شود، روح ما خلق شد. در آن عالم فراخناک، غرق در عشق و سرور با یکدیگر آشنا بودیم ... اکنون مرا به یاد می آوری!؟ آری منم، همان یار قدیمی! آن دوست صمیمی ... درود
این مطلب رو واسه ی دوستان گلم نوشتم تا بدونن وقتی می گم : "درود لطفاْ یکبار دیگه با قلبتون مطلب بالا رو بخونید دوستدار شما: یار قدمی، مدیر وبلاگ تقدیم به همه ی شما:
یا علی
|
|
+
یکشنبه 1388/06/01 ساعت 8 بعد از ظهر توسط یار قدیمی
|
|
خدایا! نه توانایی ای دارم، نه مکتب خاصی از یوگا را بکار می برم، نه روش ویژه ای از مدیتیشن را توسعه داده ام، نه دارائی و مایملکی دارم. تنها یک چیز دارم و آن عشق من است. تو را به سبب عشق، عاشقانه دوست دارم.
|
|
+
دوشنبه 1387/05/28 ساعت 1 بعد از ظهر توسط یار قدیمی
|
|
سلام ای دوست مرا می شناسی!؟ منم! آن یار قدیمی!! آن دوست صمیمی!!! چند هزار سال پیش از آنکه جسممان خلق شود، روح ما خلق شد. در آن عالم فراخناک، غرق در عشق و سرور با یکدیگر آشنا بودیم ... اکنون مرا به یاد می آوری!؟ آری منم، همان یار قدیمی! آن دوست صمیمی ... این مطلب رو واسه ی دوستان گلم نوشتم تا بدونن وقتی می گم : "درود لطفاْ یکبار دیگه با قلبتون مطلب بالا رو بخونید دوستدار شما: یار قدمی، مدیر وبلاگ تقدیم به همه ی شما:
یا علی
|
|
+
یکشنبه 1387/04/02 ساعت 12 بعد از ظهر توسط یار قدیمی
|
|
سلام ای دوست مرا می شناسی!؟ منم! آن یار قدیمی!! آن دوست صمیمی!!! چند هزار سال پیش از آنکه جسممان خلق شود، روح ما خلق شد. در آن عالم فراخناک، غرق در عشق و سرور با یکدیگر آشنا بودیم ...
اکنون مرا به یاد می آوری!؟ آری منم، همان یار قدیمی! آن دوست صمیمی ...
این مطلب رو واسه ی دوستان گلم نوشتم تا بدونن وقتی می گم : "درود لطفاْ یکبار دیگه با قلبتون مطلب بالا رو بخونید دوستدار شما: یار قدمی، مدیر وبلاگ تقدیم به همه ی شما:
یا علی
|
|
+
شنبه 1387/01/31 ساعت 1 بعد از ظهر توسط یار قدیمی
|
|
زندگی یك مبارزه است، با آن رو در رو شوید.
زندگی عشق است، از آن لذت ببرید.
زندگی یك بازی است در آن شركت كنید.
|
|
+
شنبه 1387/01/17 ساعت 10 قبل از ظهر توسط یار قدیمی
|
|
+
شنبه 1386/09/17 ساعت 10 قبل از ظهر توسط یگانه
|
سلام سلام !! درجزیره ای زیبا تمام حواس ،زندگی می کردند؛ شادی،غم، غرور،عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند،چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت:"نه من مقدارزیادی طلا ونقره داخل قایقم هست ودیگر جای برای تو وجود ندارد" پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست. غرور گفت:"نه نمی توانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد" غم درنزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:" اجازه بده تا با توبیایم" غم با صدای حزن آلود گفت:"آ ه عشق، من خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تا تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدازد.اما او آن قدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد وعشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده گفت:"بیا عشق،من تو را خواهم برد" عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع خود را داخل قایق انداخت وجزیره راترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش رانجات داده بود،چقدر برگردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حلِ مسأله ای روی شن های ساحل بود،رفت واز او پرسید:"آ ن پیرمرد که بود؟" علم پاسخ داد:"زمان" عشق با تعجب گفت:"زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟!" علم لبخندی خردمندانه زد وگفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
از کتاب:عشق بدون قید وشرط
|
|
+
یکشنبه 1386/08/27 ساعت 6 بعد از ظهر توسط یگانه
|
|
درباره پيوند زناشويي براي ما سخن بگو: شما با هم زاده شديد و براي هميشه با هم خواهيد ماند آنگاه كه بالهاي سپيد مرگ ايام عمرتان را آشفته ميكند در كنار هم باشيد آري شما در حافظه خاموش خداوند نيز با هم خواهيد بود اما بگذاريد بين با هم بودنتان اندكي فاصله باقي بماند بگذاريد نسيمهاي آسماني در ميان شما به رقص در آيند و در فضاي بينتان آسوده بچرخند به هم عشق بورزيد اما از عشق بند نسازيد بهتر آن است كه عشق درياي باشد مواج و دو ساحل وجود شما را به هم بپيوندد جام يكديگر را پر كنيد اما هرگز از يك جام ننوشيد نان خود را با معشوق خود تقسيم كنيد اما هرگز از يك گرده نان نخوريد با هم آواز بخوانيد برقصيد و شادماني كنيد اما تنهايي را از هم نستانيد همان گونه كه تار هاي چنگ تنها هستند گر چه به يك آهنگ مترنمند دل خويش را به يكديگر بدهيد اما هنگامي كه آنرا ميگيريد زندانيش نكنيد زيرا تنها سينه فراخ زندگيست كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگه دارد در كنار هم بايستيد اما نه بسيار تنگاتنگ زيرا ستونهاي بلند معبد دور از هم مي ايستند و درخت بلوط و درخت سرو در سا يه يكديگر هرگز نمي بالند " جبران خليل جبران"
|
|
+
جمعه 1385/10/22 ساعت 10 قبل از ظهر توسط
|
|
پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود. پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید. پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند. درخت به پیامبر گفت:چقدر بی قرار بود!دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
وپیامبربه شهید گفت:چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را. و هر سه به خدا گفتند:چقدر مادر بود!اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را. فردای آن روز پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم. با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی. و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ، سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست وخاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد. پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است. پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده ا ند. پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود. "عرفان نظرآهاری"
|
|
+
پنجشنبه 1385/09/30 ساعت 8 قبل از ظهر توسط
|
|
دیگه نمی خوام بگردم دنبال کسی که دوستش داشته باشم و اونم منو دوست داشته باشه. می خوام همه آدمارو همون جور که هستن دوست داشته باشم. همین کافیه. حالا فقط من موندم و خدای من که منو همون جور که هستم می خواد هیچ هوسی هم در کار نیست. خدا جون تو واقعی ترین کسی هستی که دارم، گرچه نمی بینمت ولی بیشتر از اونایی که می بینمشون می تونم حست کنم. آخه خیلی نزدیکی به من. آره همین پایینی، نه تو آسمونا که خیلی دوره. همین جایی که بهش می گن قلب. صاف وسطشی. عمیق عمیق. چه خوبه نزدیک بودن به تو و چه افسوس که در لابلای عادتها تو را از یاد بردم. حالا برگشتم، نگو که دیره. آخه پر از حس عشقم یه عشق ناب که تا حالا نداشتم. من پر از حرفم ولی حرفایی که نمی تونم از فیلتر زبون بگذرونم. پس می گذارم همون جا تو قلبم بمونه. می دونم که می فهمیشون. اگه تا اینجا هم حرفی زدم فقط به خاطر این بود که خودم بفهمم.
و اما حرف آخر ............ .. تنهایی ... عشق ...
خدا .
برگرفته از وبلاگ: اشراق-ری کی
|
|
+
دوشنبه 1385/07/17 ساعت 7 بعد از ظهر توسط
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بايگاني |
| یک نکته از این معنی |
درود و سلام و صلوات بسیار بر روان پاک انبیاء و اوصیاء ایشان بویژه پیامبر خاتم و اهل بیت پاک و مطهر ایشان.
کارونا ری کی(Karuna Reiki) به معنی عمل بر اساس مهر و شفقت است و یک روش کهن و بسیار قوی مدیتیشن(مراقبه)، آرام بخشی و شفابخشی است. این وبلاگ وسیله ایست برای سهیم شدن مطالب معنوی و زیبای تمامی ادیان و بزرگان با دلهای همیشه بیدار عاشقان خداوند و بهانه ایست برای پیوند قلوب ایشان! علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیتهای مرکز تحقیقات و آموزش مدیتیشن و ری کی "مهر" کرمان و شرکت در دوره های آموزشی با شماره تلفن مرکز : 03412475549 تماس حاصل فرمایند. |
| یاران عاشق |
|
منتظر حق پسر آزاد معجزه قرآن و ادعیه سایت ساتیا سایی بابا دیوان کامل شاه نعمت الله ولی چیست این... آواتار مهربابا سایت صالحین در حضور آوایی در غربت بايگاني پيوندهاي روزانه |
| مفاهيم نوشته ها |
|
ری کی مراقبه عشق عمومی خدا شعر معصومین |
| خادمين شما |
|
یار قدیمی یگانه |
|
KARUNA
|