تبليغاتX
در آغوش خداوند
مرا به یاد داری!؟ منم آن یار قدیمی! آن دوست صمیمی!!
 

دكتر وين داير:

 

براي داشتن يك زندگي سازگار رعايت دو نكته الزامي ست:

 

۱. نگران مسائل كم اهميت نباشيد

 

۲. همه ي مسائل كم اهميت هستند !!

 

+ چهارشنبه 1387/07/17 ساعت 8 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  

 

 

سؤالات زیادی ذهنم را به خودش مشغول کرده به خودم می گم:

 

درس های زیادی هست که باید آموخته شود ودر تمام سلول های بدن ریشه کنه !!!

 

ودر تمام کائنات بپیچد!!!

 

عجین شود در جان؛ درسهایی که ما را در خود فرو می برد.

 

در کوچه پس کوچه های دنیای درون به جایی برسیم،

 

جایی که آرامش هست و هزاران تجربه ی بکر وناب

 

که با همه ی آدمها عمومیت دارد اما در عین حال پاک ویکتا هستند.

 

حالا در این گوشه دنیا در خونه خودم هستم .

 

همه ی سؤالها کنار رفتند.

 

همان طوری هست که هست!!!

 

یک نور کوچک در قلبم  هست

 

 توجه منو به خودش جلب می کنه

 

سؤالها کنار رفتند

 

نمی خوام بحث کنم

 

نور منو قلقلک می ده

 

میگه بهم نگاه کن

 

بهش که نگاه میکنم دلم آروم می شه

 

میرم و میرم بالای سر خودم!!

 

از خودم فاصله می گیرم!!!!!!!!

 

اون بالا خودمو می بینم

 

مسأله ای نیست!!!!!!!!!!!!

 

بازی هست!!!!!!!!!

 

 بازی ذهن!!!!!!!!

 

کودکی می شوم

 

دور خودم می چرخم

 

می چرخمو می خندم

 

و.....................

 

الهی شکر

 

+ جمعه 1387/04/14 ساعت 1 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
 

سلام بر یاران قدیمی و دوستان صمیمی

ما رو که به خاطر دارید!؟

ما به مدت دو هفته مهمان پیامبر اکرم اسلام(ص)، ائمه بقیع و خداوند خواهیم بود.

جای همه تون اونجا سبز خواهد بود و بسیار دعاتون خواهیم کرد.

دلهاتون رو با ما راهی کنید.

دوستتون داریم

درود

 

+ پنجشنبه 1387/02/19 ساعت 8 قبل از ظهر   توسط یار قدیمی  

 

يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صخبت آنها به گوش مي رسيد:

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم ، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي ميرم... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد و به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ايمان هستم. براي بيشتر آدم ها ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم... سپس با وزش نسيم ملايمي ، ايمان نيز خاموش شد.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند . آن ها حتي فراموش كرده اند كه به نزديك ترين كسان خود عشق بورزند... طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. چرا شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من اميد هستم! با چشماني كه از اشك و شوق مي درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.

نور اميد هرگز از زندگيتان خاموش مباد

+ پنجشنبه 1386/06/15 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط  

 

برای زندگی نباید آماده شد،

از زندگی نباید اجتناب کرد،

زندگی را نباید دیدبانی کرد،

زندگی را نباید حل کرد،

پیامدهای زندگی مهم نیستند.

جوهره ی هر چیزی را با قلبی عاشق باید جستجو کرد.

آنچه به ظاهر هست، به واقع نیست،

آنچه در بیرون از خویش طلب می کنید در درون خود دارید.

جمع آوری همه تجربیات تنها برای شناخت سرشت عشق درون آن است.

از سفر لذت ببرید،

بلیط بازگشت به خانه تضمین شده است!

 

                                                                                                                                              برگرفته از: کتاب " حیرت "

 

+ سه شنبه 1386/03/29 ساعت 5 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
 

سلام به همه ی دوستان عزیز و عاشقان خداوند!

فرارسیدن نوروز باستانی و بهار طبیعت مبارک باد!

بادا دلهای ما نیز به عشق خداوند و محبت برگزیدگان او زنده

و بذر وجودمان در اثر عمل به تعالیم ایشان جوانه زده و شکوفا گردد!

همه چيز گاه اگر کمي تيره مينمايد باز روشن ميشود زود

تنها فراموش مکن

  این حقیقتی است، باراني بايد تا رنگين کماني بر آيد

و ليموهائي ترش تا شربتي گوارا فراهم شود

و روزهائي در زحمت تا از ما انسانهائي تواناتر بسازد

همه چيز دوباره خواهد درخشيد

زود خواهي ديد

                                                                                                            کالین مک کارتی

 

+ سه شنبه 1385/12/29 ساعت 10 قبل از ظهر   توسط یگانه  

   زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
                                                                                                   " عرفان نظرآهاری"
+ یکشنبه 1385/12/06 ساعت 6 بعد از ظهر   توسط  
 
بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد .
پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد.
مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست .
اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود.
مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد".
پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت .
مرد فرزانه پرسيد :فرشهای ايرانی تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟
پسرک شرمزده اعتراف کرد که هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد
مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی".
پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد.
باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد.
مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟"
پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است.
فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم:

« راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری. »
 
+ سه شنبه 1385/11/17 ساعت 5 بعد از ظهر   توسط  
روزي مرد ثروتمندی  پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند. آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:
اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟
پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.»
زبان پدر بند آمده بود.
در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.
 
+ چهارشنبه 1385/11/04 ساعت 9 قبل از ظهر   توسط  
 

شیخ ابوسعید ابوالخیر:

 گاهی چو ملائکم سر بندگی است؛

گه چون حیوان ، به خواب و خور زندگی است؛

گاهم چو بهائم ، سر درندگی است .

 سبحان الله ، این چه پراکندگی است!

 

+ دوشنبه 1385/10/18 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط یار قدیمی  
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بايگاني
یک نکته از این معنی
درود و سلام و صلوات بسیار بر روان پاک انبیاء و اوصیاء ایشان بویژه پیامبر خاتم و اهل بیت پاک و مطهر ایشان.

کارونا ری کی(Karuna Reiki) به معنی عمل بر اساس مهر و شفقت است و یک روش کهن و بسیار قوی مدیتیشن(مراقبه)، آرام بخشی و شفابخشی است.

این وبلاگ وسیله ایست برای سهیم شدن مطالب معنوی و زیبای تمامی ادیان و بزرگان با دلهای همیشه بیدار عاشقان خداوند و بهانه ایست برای پیوند قلوب ایشان!

علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیتهای مرکز تحقیقات و آموزش مدیتیشن و ری کی "مهر" کرمان و شرکت در دوره های آموزشی با شماره تلفن مرکز : 03412475549 تماس حاصل فرمایند.


یاران عاشق
آواتار مهربابا
سایت صالحین
در حضور
آوایی در غربت
مدرسه عشق و تندرستی
فانوس
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
یار خوش
سایت ساتیا سای بابا
یار دلنواز
بايگاني پيوندهاي روزانه
عاشقانه هاي كهن
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
مفاهيم نوشته ها
ری کی
مراقبه
عشق
عمومی
خدا
شعر
معصومین
خادمين شما
یار قدیمی
یگانه
ياران همراه
نارایانا
عسل بانو
بتخانه نخواهم شد!
سامادی
شراره های عشق
قدح در دست
فرشید دیلی
قدح به دست
دوستانه
به نام آنکه گر حکم کند...
شعله ی حضور
درس زندگي
شعر شبونه
 

 KARUNA

: Powered By
KARUNAREIKI.BLOGFA.COM

: Karuna Reiki Master Teacher
Morteza Khademi

 
>
set as your home page